ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۵, شنبه

تاريخ و ادبّيات ترکمن در قرون XIV و XV - (بررسی تاریخ و اشعار جهانشاه حقيقی) - 3


سیّد عمادالّدین بیضاوی نسیمی
3. در سالهای ۱۴۴۱/م. بحث بر سر افکارو ايده های "حروفيه" در ايران اوج میگیرد.

در بین قرون XIII تا XIX/م. در مسائل دینی - عقیدتی فرقه ها و مکتبهای چندی از تصوف اسلام منشعب می شوند که یکی از آنها مکتب "حروفیّه" است. ریشه این مکتب را به منصور حلاّج میرسانند اما بنیادگذار آن فضل الله نعیمی و شاخص ترین نمایندۀ آن عمادالّدین نسیمی بیضاوی است که شرحش نیاز به بحثی جداگانه دارد. در اینجا اهمیّت این موضوع، مقارن بودن بخشی از این جنبش ازنظر زمانی با دورۀ حکمروائی جهانشاه قره قویونلی می باشد که خود نیز زمانی تحت تأثیر این مکتب قرار گرفته بود.
 
با اوجگيری اين مکتب تعداد طرفداران آنها نيز روز به روز رو به فزونی مي نهد. اين رويدادها باعث انديشه جهانشاه گشته بود. با اينکه او نيزگرايش هائی به اين مکتب داشت و تحت تأثير افکار آن قرار گرفته بود، امّا بيم از اغتشاشات و قيام آنها، او را آرام نمي گذاشت. ...
بلاخره حکم فتوای مرجع آن زمان را به مورد اجرا گذاشت و با حروفیه برخوردی ناملائم نمود. در پی همين تحوّلات با اجرای حکم فتوای روحانیون آن زمان از جانب جهانشاه، دختر فضل الله نعیمی استرآبادی «فضل الَله حروفی»[13] به نام «کلمة الله هی العلیا» را در تبريز که از بنیانگذاران فرقه حروفيّه بود، به همراه همفکر و احتمالاً همسرش بنام يوسف، که رهبر حروفیه بعد از قتل نعیمی بود، با پانصد نفر از مريدانش قتل عام شدند.

این واقعه حتی در انسکلوپیاهای اسلامی نیز به این شکل بیان شده است: «... در قرن نهم نیز در آذربایجان٬ در زمان استیلای جهانشاه قره قویونلی حروفیان عقاید خود را آشکار می کردند و با شاه هم مراوده هایی داشتند. این گروه را شخصی به نام یوسف٬ همراه با دختر فضل الله ملقب به «کلمة الَله هی العلیا»٬ مادر خواجه عضدالَدین[14]٬ رهبری می کرد. تبلیغات آنان گویا بر جهانشاه نیز کارگر افتاده و وی را به آنان متمایل کرده بود. اما سرانجام با صدور حکم فتوای مکرر علما٬ از جمله نجم الَدین اسکوئی متوفی به سال ۸۷۹/ق.٬ جهانشاه مجبور به اجرای حکم می شود و فرمان کشتن و سوزاندن این دو و پانصد تن از حروفیان داده می شود...» .

در این خصوص به روایتی که درکتاب روضات الجنان و جنّات الجنان تألیف حافظ حسین کربلائی تبریزی است، نظرتان را جلب میکنم:

... کلمة الله هی العلیا، "دختر مولانا فضل الله نعیمی حروفی که در زمان جهانشاه پادشاه با جمع کثیری از حروفیان کشته شده اند، در همان مزار (منظور مرقد و مزار آن مستفیض از فیض توّابی، پیر ترابی رحمة الله در نـویـر در راهی که بازارچه نویر بجانب سرکوچه دراز و میدان می روند بدست راست مزاری است که مردم به آنجا که میرسند، استمداد همّت می طلبند.)، مدفون است و این شعر رباعی از اوست: 
کتاب کلمة الله هی العلیا

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند،

لاغر صفتان زشت خو را نکشند،



گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز،

مردار بوَد هر آنچه او را نکشند

بیان این قضیه و وقوع این رویداد چنین رخداده است که: 

در زمان  سلطنت پادشاه مذکور (جهانشاه حقیقی) طبقه حروفیّه که منسوب هستند به مولانا فضل الله حـروفی متخلّص به نعیمی استرآبادی پیر سیّد نسیمی شاعر بیضاوی (قتل امیر سیّد عمادالّدین بیضاوی متخلّص به نسیمی فی محروسه حلب سنه سبع و ثلاثین و ثمانمائة "بیاض مؤلّف".)، که وی را (مولانا فضل الله حروفی) میرزا میرانشاه پسر امیر تیمور گورکان در روز پنجشنبه سادس شهر ذی قعده سنه ست و تسمین و سبعمائه بقتل آورد و قبر وی در اُلکای ألنجق نخجوان است در قریّه خانقاه که مدفن حضرت شیخ أبونصرألنجقی قدس سره[15] است، نشو و نمای تمام یافتند و بزرگ ایشان مولانا یوسف نامی بود و دختر میرفضل الله نیز عمده آن جماعت بود و این طبقه مشهور به اباحت و تزندق اند و در هیچ زمان ظاهر نمی توانند شد، احیاناً در آن زمان آنچنان شده بود که فی الجمله اظهار طریق خود میکردند و با پادشاه مذکور نیز گاهی صحبت میداشته اند و بی آن نبوده که صحبت ایشان را أثری بوده (چنین است در تمام نسخ و ا، در حاشیه "نبوده" بصیغه نفی تصحیح شده.) خصوصاً در نهاد بی بنیاد عوام کالأنعام، این معنی گوش زد علمای اسلام و أئمه أنام أقوی الله قوائم الملّة الّزهراء باحکام أحکامهُم و أرسی دعائم الشریعة الغراء بوفور اهتمامهُم گشته در فکر این قضیه افتاده اند، احیاناً پادشاه مذکور (جهانشاه) را ظاهراً بعلماء توجّه تامی بوده و اتّفاقاً عبورش بقریّه تیل از أعمال انزاب واقع شده، مولانا محمّد نامی تیلی از علمای عزیزی (از علمای عصر عزیزی بوده) در کمال تقوی آنجا مسکن داشته، پادشاه میل صحبت وی کرده و بخدمتش مشرّف گشته در اثنای صحبت این حدیث را مولانای مذکور بر پادشاه خوانده: "قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلّم: الایمان بضع و سبعون شعبة فأفضلها قول لا اله الاالله و أدناها اماطة أذی عن الطریق و الحیاء شعبة من الایمان." و بضع از سه باشد تا ده و بعضی گفته اند از یکی باشد تا ده و بعضی گفته اند از سه باشد تا نه و فاء "فأفضلها" جواب شرط محذوف است و معنی حدیث والله أعلم راجع با اینست که ایمان هفتاد و چند شعبه است و چون آنرا أجزاء و شعبه هست پس فاضلترین أجزای آن، گفتن لااله الاالله است و کمترین آن دور کردن چیزی است که رنج رساند چون خار و سنگ و کلوخ و استخوان و نجاست و مانند آن از راه و شرم شاخیست از ایمان"، مولانای مذکور این حدیث را خواند و معنیش را خاطرنشان (پادشاه نمود)، پادشاه فرمود که سلاطین با شوکت و عظمت تمام هرگاه عبور ایشان براهی واقع شود و اینها که مذکور شد در راه باشد اگر از اسب بزیر آید و باماطه آنها مشغول گردد در شأن سلطنت قصور و فتور پیدا شود و اگر نکند بمضمون این حدیث عمل نکرده باشد، مولانا فرمود که حدیث نسبت بهر شخصی مضمونی دارد، سلاطین باید که راه دین را از خار و سنگ و کلوخ و نجاست زندقه و بدعت و ابحت و کفر پاک کنند، در این ولأطبقه حروفیّه را گویند ظهور کرده اند و از ایشان با سلام و أهل آن مضّرت و شکست تمام رسیده و می رسد و بدنامی آن تا قیام قیامت بر گردن شما است باید که شما دفع این طایفه مفسد نمایید، یک مرتبه این معنی گوش زد پادشاه شده تا آخر علماء غلوّ کرده فتواها نوشتند که دفع این طبقه واجب است و اگر پادشاه در این امر اهمال و امهال ورزد دفع او نیز باید کرد و از علمای آن زمان مولانا نجم الّدین اسکوئی علیه الّرحمة که در کمال أمانت و دیانت و تقوی و فتوی بود و پادشاه را اعتماد تمام بوی، در این مادّه ملاحظه تمام داشت که خون جمع کثیری را ریختن آیا چه حال داشته باشد؟ و مشارالیه حکم بر قتل آن جماعت ننوشته بود و پادشاه نیز بواسطه همین در آن أمر اهتمام نمی کرد و بسوف و لعل می گذراند، گویند در آن زمان مجذوبی بود و سالها بود که در سرخاب کنج اعتزالی اختیار کرده و هرگز عبورش به شهر نیفتاده و جمیع مردم را بباطن و کرامت ولایت وی اعتقاد تمام، در خلال این قیل و قال صباحی به تبریز تشریف آورد و منزل مولانا نجم الّدین را پیدا کرده خود را بآنجناب رساند در غایت گرمی و حدّت و شدّت خطاب بوی کرد که حضرت را امشب در واقعه دیدم فرمودند که برو به نجم الّدین بگو حکم بر قتل این جماعت کند که اینها مخرّب دین اند و ویران کننده بنیان أهل یقین، گویند که مولانا نجم الّدین که این را شنید گریه بسیار کرد و حکم بقتل ایشان نمود قریب به پانصد کس را کشتند و سوختند، گویند بسیاری از آنها بواسطه مصاحبت و مصادقت آن طبقه بباد فنا رفتند."[16] ... ادامه دارد...
=================================

۱۳. وی در سال ۷۴۰ هجری در استراباد ترکمنصحرا(قپچاق) متولد شد و در سن پنجاه و شش سالگی در سال ۷۹۶ توسط میرانشاه تیموری به قتل رسید.

۱۴. در سال ۸۳۰٬ پس از نماز جمعه٬ در مسجد هرات یکی از مریدان فضل اللَه٬ به نام احمد لُر٬ کاردی در شکم شاهرخ تیموری فرو کرد٬ امَا بعد یکی از نگهبانان احمد لر را کشت و شاهرخ نیز درمان شد. بایسنعر میرزا٬ فرزند شاهرخ٬ به تفحَص در باره کسانی پرداخت که به حجره احمد لر رفت و آمد می کردند. در این ماجرا فرزند هی العلیا بنام «خواجه عضدالَدین» نواده دختری فضل اللَه٬ همراه با جمعی که متهم به دوستی با احمد لر بودند٬ کشته و سوزانده شدند. مرجع:[- احمدبن محمد خوافی٬ مجمل فصیحی٬ ج۳٬ ص۱۱۱۴٬ چاپ محسن ناجی نصرآبادی٬ تهران ۱۳۸۶/ش.٬ همچنین نکـ: - خواندمیر٬ ج۳٬ ص.ص. ۶۱۵-۶۱۷.].

15. در روایات ترکمنی به "نجق سلطان (شیخ أبونصرألنجق سلطان )" معروف است. از علمای دوره تیموریان در غرب امپراطوی٬ قطب ترکمنان اهل سنت بوده و در ترکمنستان امروزی و ایران بنام «نجق سلطان» مشهور و مورد تقدیر و مستفیض است.

16. مؤلف: حافظ حسین بن کربلائی(معروف به ابن کربلائی) تبریزی، "روضاتُ الجِنان و جنّاتُ الجَنان"،/ با مقدّمه و تکمله و تصحیح و تعلیق جعفر سلطان القرّائی، جلد اول صفحات (478-481) وبه سعی و اهتمام محمّدامین سلطان القرّائی. - تبریز: انتشارات ستوده، 1382.